در آستانه ایستادن بر لبه پرتگاه، نگاهی به پشت سر انداختم وبه ناچار تسلیم مصالحه گری روزهای زندگی شدم. تا در این تکرار عبث، باز هم روزگار بر خواسته ی من از رهایی پیروز گردد. در آستانه این تکرار بی فرجام به تنهایی، تکرار خودم را به جشن نشستم. چه میلاد بی خاصیتی!!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 10:9  توسط الف.ص
|
کوچه ی آخر را با خستگی تمام می پیمود. تکه کاغذ آدرس در دستان عرق کرده اش خیس شده بود. نگاهی به شماره پلاک روی آدرس کرد و در کوچه به دنبال آن گشت. در انتهای کوچه شماره پلاک را یافت . ساکش را زمین گذاشت و زنگ خانه را به صدا در آورد. پس از چند لحظه دوباره زنگ زد. ولی پاسخی نیافت. نا امیدانه چند بار بر در کوفت. خسته و نومید به دنبال سکویی برای نشستن گشت و نهایتا کنار جدولی شکسته در گوچه نشست و چشم به در بسته دوخت!
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 22:44  توسط الف.ص
|
یک شب تا صبح روی طرح خود کار کرده بود. خوشحال بود که خوب از آب
درآمده است. وسایل نقاشی اش را جمع کرد و طرح را کاغذ پیچ نمود. روی آن آدرس پستی
را نوشت و آن را به پیک داد. ساعتی بعد زنگ تلفن به صدا در آمد. شماره ای آشنا روی
آن حک شده بود که دیرزمانی آن را ندیده بود.
دو-
همه ی کاغذ و کتاب های خود را کف اتاق ریخت. درمیان انبوهنت های دستنویس، به دنبال صفحه ای آشنا میگشت.
بعد از جستجوی فراوان آن را پیدا کرد . یکبار آن را مرور وهمزمان با خود زمزمه
میکرد. سپس سازش را برداشت و صفحه نت را جلوی خود گذاشت و شروع به تمرین کرد. بعد
از ساعتها تمرین دیگر به تمام زیروبم آهنگ مسلط شده بود. تصمیمش را گرفت. نفس
عمیقی کشید. تلفن رابرداشت و شماره ای
گرفت. سازش را آماده در دست گرفت و تلفن را کنار ساز قرارداد. به محض شنیدن صدای
آشنای آن طرف خط شروع به نواختن کرد. پس از پایان موسیقی تلفن را قطع کرد. دقایقی
بعد تلفن زنگ خورد و صدای آشنایی آن طرف خط شنیده شد.
سه -
روی کاغذ سفید پیش رویش پر بود از واژه هایی که چندین بار خط خورده
بودند. با وسواس واژه هایش را انتخاب میکرد. ساعتها وقت گذاشت بود تا مضمون درون
ذهنش با بهترین واژه ها آراسته شود. دیگر شعرش تمام شده بودآن را بارها خواند و با هر بار خواندن لحظاتی
تامل میکرد. بلاخره تصمیم گرفت وآن را ایمیل کرد. آخر شب بود که تلفنش به صدا در
آمد.بعد از چند زنگ روی پیغام گیر افتاد و صدایی آشنا به گوشش رسید.
شبی طولانی تر از یلدای مخوف
زمانی برای آشفتن و خاموشی
و طعم گس سرودن شعری که هیچکس درونش نیست
همه با لحظه ای بودنت
فراموش خواهد شد.
(ب.ر)
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 17:6  توسط الف.ص
|
وقتی که شهر یکسره آرام است و هیچ کجا ممنوع و راه بندان نیست
ما فکر میکنیم که نباید بی بیدق عزا زیست
این نسل عاصی متلاطم
یک روز ساده را
بی شور و بی شعار باور نمی کند.
(جواد شجاعی فرد)
پرونده جدیدی که سرپرست قسمت به او محول کرده بود چند روز وقت نیاز داشت ولی او دستور داشت تا فردا صبح کار آن را به اتمام برساند. روز شلوغی بود او پشت میزش در انبوهی از زونکن و پرونده و کاغذ مخفی شده بود. حتی فرصت نداشت ناهارش را همراه دیگر همکاران بخورد. همه همکاران از اتفاقاتی که در آن روز امکان داشت رخ بدهد صحبت میکردند و هیچ کس مشغول کارهای محوله اداری نبود. چند باری توجه اش به سمت صحبتهای همکاران جلب شد ولی تا چهره سرپرست به ذهنش می آمد، همه چیز را فراموش میکرد و به کارش ادامه میداد. بعداز ظهر شده بود که یکی یکی همکارانش تلفن به دست و سراسیمه اداره را ترک میکردند. از بیرون ساختمان اداره سروصدای زیادی می آمد. یکی از همکاران به سمت میز کار او آمد و از او خواست که سریع اداره را ترک کند. ولی او هنوز کارش تمام نشده بود.
آفتاب در حال غروب بود و سرو صداها از بیرون شدت گرفته بود. با اینکه خیلی خسته شده بود ولی باید در اداره میماند و کارش را به اتمام میرساند. چند باری کنجکاو شده بود که به پشت پنجره برود و منبع این همه سروصدا و آژیر و فریادها را ببیند. ولی هر بار میترسید که از کارش عقب بیافتد.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 22:58  توسط الف.ص
|
بشنو ندای دهل پیشگو را که در جنگل ها طنین افکنده است. شادی کنید که بلا نزدیک است. و قهرمان را مرگ خواهد ربود. (یوجین اونیل)
بعد از غیبتی طولانی مدت و درگیر شدن با روزمرگی های همیشه معذب، امروز خسته از صبح و بعدازظهر و شب، به دنبال روزنه ای بودم برای رهایی که به خاطرم آمد دیر زمانی است برای دنیای مجازی ننوشته ام. پس به یکباره تصمیم گرفتم از امشب دوباره بنویسم .مزیت تعطیلات همین است که مجالی برای اندیشیدن و تصمیم به انسان میدهد.و قدم اول این تصمیم این شد چیزی شبیه بازگشت. مرا پذیرا باشید!
-------------------------------
بعد از هزار اتفاق تو در تو
دوباره باز میگردیم به سوی آینه خودمان
به سوی ابدیت تکرار...
(ب.رها)
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 20:20  توسط الف.ص
|
یک- آلبوم عکس خود را باز کرده بود وتماشا میکرد. هر ورقی از آلبوم خاطراتی را به ذهنش می آورد و ناخوداگاه لبخندی بر لبانش جاری میشد. ضبط صوت را روشن کرد. آوازی قدیمی فضای اتاقش را فرا گرفت. در صفحه ای از آلبوم به یک عکس تک نفره برخورد کرد و خیره به آن گشت.حالت چهره اش تغییر کرد.گویا خاطره ای خاص را به یادش آورده بود. وقتی به خود آمد، ساعتها از اتمام نوار کاست و خاموش شدن ضبط میگذشت...
دو- سوار تاکسی شد. روزخسته کننده ای داشت.سرش را بروی شیشه پنجره ماشین گذاشت و چشمانش را بست. لحظه ای آرام گرفت. اما ناگهان در دلش آشوب شد. چشمانش را که باز کرد، تاکسی پشت چراغ قرمز توقف کرده بود.یک ماشین کنار تاکسی ایستاد که در آن زن و مرد جوانی بودند. نگاه زن لحظه ای به نگاهش افتاد. ناگهان صدها خاطره جلوی چشمانش آمد. چراغ سبز شد و ماشین ها عبور کردند ...
سه- از چندین متر مانده تا خیابان اصلی،چشمانش به ساختمان بلند روبرو بود. همانطور داشت با خود خاطراتش را مرور میکرد.لحظه ای هم قادر نبود نگاهش را از آن ساختمان با همه خاطره های زیبایی که برایش داشت،بردارد. ناگهان صدای ترمز اتومبیلی او را به خود آورد. دید که وسط خیابان ایستاده است و اتومبیلی در یک قدمی اش ترمز کرده است. از خیابان گذر کرد و دوباره به ساختمان بلند خیره گشت...
شبانه های تنهایم
بی تو و شعر درد میکشند
راستی
چشمانت را در شعرهایم گم کرده ای یا نه؟!
(ب.ر)
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:5  توسط الف.ص
|
گوشی تلفن را برداشت و شماره ای که دیگر در ذهنش حک شده شده بود را چندین بار گرفت. بار آخرحرکات دستش چنان سریع و متبحرانه شماره گیری کرد که بلاخره خطوط مخابراتی تسلیم شدند وصدایی آنسوی خط شنیده شد:
- بـــله، بفرمایید؟...
و بعد از این کلمه ، تمام الفاظ رکیک را که در طول عمرش یاد گرفته بود، نثار مخاطب پشت خط کرد و گوشی تلفن را محکم سرجای خود کوبید. حالا آنقدر تند تند نفس می کشید که آدم فکر می کرد همین حالاست که نفسش بگیرد.
دو-
با صدای رادیوبیدارشد. گوینده رادیو در مورد یک فاجعه درآنسوی دنیا صحبت میکرد. لحن ترحم آمیز گوینده آنقدر آزاردهنده بود که دلش میخواست رادیو را خاموش کند. اما قدرت برخواستن از روی تخت را نداشت. نمیدانست چه کسی در این موقع صبح رادیو را روشن کرده است. چند بار تلاش کرد که خود را از روی تخت بلند کرده به سوی رادیو بکشاند. ولی موفق نشده بودبر کرختی بدنش غلبه کند. در این کشاکش بود که بلاخره برنامه رادیو عوض شد. نفسی به آسودگی کشید. پساز چند لحظه موزیک ملایم، گوینده شروع به صحبت درباره یک مسابقه فوتبال به نفع امور خیریه کرد. پتو را با عصبانیت روی سرش کشید و فریاد کوتاهی زد.
سه-
بعد از کلی انتظار بلاخره یک تاکسی قدیمی جلوی پایش ایستاد. با عجله سوار شد ودر را کمی محکم بستو سلامی کرد. راننده که آماده حرکت بود ناگهان ترمز دستی ماشین را کشید وبا فریاد از اینکه درب اتومبیلش محکم بسته شده، شکایت کرد.چند لحظه بعد درب سمت او باز شد و راننده درشت هیکل یقه او را گرفت و از ماشین پیاده اش کرد. الفاظ رکیکی از دهان راننده بیرون می آمد. او فقط با تعجب به راننده خیره گشته بود که ناگهان درد شدیدی در صورت خود احساس نمود و به روی زمین باران زده افتاد.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:43  توسط الف.ص
|
اندیشه آدمیان را باز نتوان خواند/ قلب ها به خوابی خوش فرو شده اند
به امید پراکندن ابرها/ ابرهای خزانی در ذهن وروح من...
( شاملو)
1. روبروی بانک که همه دیوارهایش شیشه های دودی بود، جماعتی به صف ایستاده بودند.خودپرداز بانک به طور مرتب اسکناس ها را میشمرد وبه دست این وآن میداد. مرتب ومنظم هرکس رقم دلخواه خود را از عابر بانک می گرفت و با حسی توام با اعتماد کامل، بدون شمارش پول، آن را در جیب خود می گذاشت و می رفت.
2. در چهارراه چراغ سبز ثانیه های آخر را میشمرد.سه، دو، یک ... و 70 ثانیه چزاغ قرمز! آخرین اتومبیل ها که به چراغ سبز نرسیده بودند، در دل به شانس بد خود دشنام میدادند. این صبر هفتاد ثانیه ای به اندازه ی هفتاد سال عمر بود!
1. آدم های زیادی به بانک وارد یا از آن خارج میشدند و هر کدامشان با افکاری خردو کلان در سر. جوانکی که دقایقی طولانی در صف خودپرداز ایستاده بود غرق در نظاره این رفت و آمد ها بود که نفر پشت سر او اشاره کرد که نوبتش شده است. ولی او جای خود را به نفر بعدی داد.
2. پشت چراغ قرمز کم کم به تعداد اتومبیل ها افزوده میشد. پیرزنی در حالی که کودکی برهنه را در آغوش داشت، به سراغ تک تک ماشین های منتظر در پشت چراغ قرمز می رفت و طلب کمکی می کرد. و در این فرصت هفتاد ثانیه ای تنها نگاه سنگین رانندگان اتومبیل ها بود که نصیبش میشد!
1. صف خود پرداز خلوت شده بود و جوانک هنوز نوبت خود را به نفرات بعد خود می بخشید. تا اینکه دیگر کسی باقی نماند. جوانک مبهوت به سراغ خودپرداز رفت. چند بار دکمه های مختلف خود پرداز را امتحان کرد و رقم نا چیز مورد درخواستش را وارد کرد. اما هربار پیغام " لطفاً کارت خود را وارد کنید" را بر صفحه نمایش خود پرداز می دید!
2. ثانیه های چراغ قرمز رو به اتمام بود. پیرزن ناامیدانه و با عجله به سراغ آخرین اتومبیل های در صف چراغ قرمز می رفت. سه، دو، یک... و با سبز شدن چراغ راهنما، گویا فرصت پیرزن بی هیچ دستاوردی اتمام یافته بود و صدای بوق ممتد اتومبیل ها که پیرزن را از خیابان فراری میداد...
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:9  توسط الف.ص
|
مثل همه آدم ها پر از دلتنگی. بیاید دلتنگی هامون رو به اشتراک بذاریم